دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو.
دوش دیوانه شدم، عشق مرا دید و بگفت:
«آمدم، نعره مزن، جامه مدر، هیچ مگو»
گفتم: «ای عشق! من از چیز دگر میترسم»
گفت: «آن چیزِ دگر، نیست دگر، هیچ مگو.
احساس میکنم یک فس کتک خورده ام تنم درد میکند
صدای زوزه ی گرگ ها* و صدای سگ ها* خوابیده است باید هم بخوابد تمام شب را به زوزه گذراندند و بر بدن نیمه عریان و به بند کشیده ام، تاخته اند حال که چیزی ندارم، استخوان هایم را هم به ترحم برای لاشخور ها گذاشته اند
بند دلم* هم دیگر نایی برای ترمیم ندارد پاره شده و راه اجتناب گرفته،
صدای گرگ ها: صداهای درونی سرزنشگر
صدای سگ ها: صداهای حمایتگر درونی
بند دل: دلبستگی
درخت: ابژه
-------------------
چطوری نوشتنش هم مثل گفتنش سخت است ترسیده ام، همه جوره خودم را زدم تا بفهمم این حس لعنتی چیه ... این ترس ... این دوست داشتن ... این که نه شبیه عشق است نه شبیه تنفر و نه حتی شبیه به شهوت جنسی است و نه حتی شبیه بی تفاوتی و دلزدگی ...
من ترسیده ام از این حس، من توان مقابله با این حس لعنتی رو ندارم انگار تمام وجودم شروع می کند به لرزیدن
انگار میل به نبودن و میل به بودن ولی توامان ... انگار یه چیزی شبیه مرگ و زندگی ... انگار برزخ خداست
انگار میخواهی فرار کنی ولی دلت به جایی گیر کرده است می کشی و کل وجودت نخ کش می شود
انگار بند دلت به جایی گیر کرده است و حالا صدای گرگ های وحشی می آید...
و انگار یک قدم دیگر گرگ های سیاه گرسنه به من نزدیکتر می شوند و یک میلی بند دلم محکتر، گره اش کور تر میشود
راه گریز می بندد و دوباره به من حمله میکنند .....
میخواهی برهی ولی نمی شود می خواهی بمانی نمی شود می خواهی مثل تمام روزها و شب هایی که صدای گرگ ها و شغال ها را نادیده گرفتی و یا انکار کردی تا آروم بگیری.... ولی نمی شود
دهانت را جر می دهی تا شاید کلمه ای به فریادت برسد ولی یکهو به حکم منطق تله ها، نه صدای گرگی از دور می آید و نه کفتاری از حوالی ذهنت عبور میکند و نه حتی بندی به جایی گیر میکند. رها و آزاد در سکوتی دیوانه کننده و در تاریکی جنگلی که بیدهایش را بادها به لرزش در می اورند.
ترسناک است و مخوف ولی هیچ واقعیتی نیست!
من ترسیده ام و این کلام عجیب و غریبی نیست یکی از همان واژه های همیشگی ام است که با تنم تحملش کردم و تهمت ها روانه اش کردم یا که ....
لباس راحتی پوشیده ام انگشتم را هم گاز نمیزنم ولی انگار باز هم امن نیست انگار هنوز حتی از خودم هم میترسم، من خودم را به چشم خیانکاری می بینم که با گرگ ها هم کاسه است ولی جاسوسی میکند و راپورت گرگ ها را به سگ ها می دهد!
می فهمی کلامم چه دردی دارد؟ می فهمی چه میگویم؟ می فهمی با خودت اینگونه باشی یعنی چه؟ درد مرا می فهمی ..... می فهمی حتی خودت را هم نداشته باشی یعنی چه !
میگویم حالا که توانسته ام ببینم بگذار برایت بنویسم یکهو بند دلم باز پاره می شود رها می شوم صدای گرگها خاموش می شود هیچ کسی هیچی نمیگوید صدایی نیست هوایی نیست انگار تمام می شود ...... انگار تمام زوزه ی گرگ ها و .... وای خیالاتی شده ام!
همه چی امن است و امان فقط تن بی جان از جنگ برگشته ام مانده روی زمین!
مادربزرگ سلام
دوباره شروع کردم به دویدن حتی بغض خفتمم میکند که همین الان است که بند کفشت زیر پایت بگیرد و تمام
شاید گاهی میبنم دوستانم از عقب تر ها میرسند و چند قدمی با من همراهی میکنند و بعد می روند و موفقیتشان را جشن میگیرند
و من بغض کرده و طرحواره شکست را چون آویزی به گردن انداخته کنار جدول توی خیابان می نشینم
اخ که چه کیفی میدهد
هوا بهاره باشد و لب جوی آبی و شعر فارغ از هر دو جهانم هنری بهتر از این برای خودم بخوانم
بغض گلو گرفته ام بگوید فارغ نباشی چه کنی و هی بخندد
مهم نیست
فقط قرار است در حرکت باشم کلی ایده و اندیشه دارم دلم میخواهد همه را ریز ریز بگویم ولی باید صبر داشته باشم تمام کوله پشتی ام را از صبر پر کرده ام
قول امسالم هم همین بود که صبور باشم اگرچه این بغض لعنتی دست از سرم بر نمیدارد
نماز جعفر طیار خوانده ام قران باز کرده ام همه گی گفته اند که بهار در راه است
فقط این دل من است که به هیچ کس و هیچ راهی اعتماد ندارد فقط این بغض را میشناسد و انگشت گاه و بیگها خیسش را !
میخواستم بگم برا من همش نشدن بود همش نتونستن بود پر از بغضایی بود که نمیتونستم قورتش بدم
ولی افطار کردم خون به مغزم رسید یادم اومد خونمو عوض کردم و شرایط خیلی بهتر شد دفترمونو رو براه کردیم و جا به جا شدیم، و اتاق درمان مخصوص خودمو دارم.
اتاق روانشناسی درمانگاه رو گرفتم موسسه برای تدریس رویکرد ها منو خواستن و موندگار شدم و ازم راضی بودن
دوجای خوب مصاحبه دعوت شدم که درسته قبول نشدم ولی من درخواست نداده بودم خودشون منو انتخاب کرده بودن این یعنی دارم دیده میشم
زیارت رفتم کربلا مشهد قم و این یعنی هنوز معنویت حرف اول رو تو زندگیم داره حتی اگه به اشتباه با خدا قهر کرده باشم
درسمو تموم کردم درمان تی ام اس رو هم تموم کردم پیگیر درمان خودم بودم و اجازه ندادم احساس های طرحواره ای بهم غلبه کنه
مهارت آموزی رو کنار نذاشتم
سختم بود ولی جا نزدم بغض و گریه حسادت داشتم ولی نرفتم تو کمد قایم شم
نترسیدم و دستمو بالا گرفتم و برای داوطلب شدن اعلام آمادگی کردم
کارگاه انزوای اجتماعی و اضطراب و خجالت رو گذاشتم
توی تمام تلاش هام حواسم به بچهام بود یکسال هفته ای دو جلسه گفتار درمانی که وسط امتحان و کلاس و درس و کار ...مهدکودک بچها و حتی رایزنی ها برای اینکه محمدمتین یه نفر به درسش رسیدگی کنه و مثل اجتنابی های صفر و صدی نزدم زیر میز و شروع کردم به مذاکره
بالاخره به دکتر پیشنهاد دادم سرپرستی کتاب رو به عهده بگیره پیشرفت داشته هنوزم باقیه ولی من دوست نداشتم با کسی غیر دکتر بنویسم
مهارت رانندگیم خیلی بیشتر شد
قدرت تحلیلم توی اتاق درمان واقعا تغییر و خیلی بهتر شد
تعداد مراجع هام بیشتر شد
کنفرانس رفتم با مقاله ، دوتا مقاله نوشتم
احساس خوبی دارم بابت کارایی که کردم
حتی به پدر و دوستان دوران دانشجویی سر زدم و جم شدیم عزیزانم عزیز از دست دادن و مراسم ها تشییع جنازه چندین بار رفتم
بخدا شک کردم به بودنش و دوباره به بودنش دلگرم
خدایا ازت ممنونم و بابت تلاش و پشتکار هایم ازت سپاسگزارم
حالم بده خشم دارم حس لجبازی ...
از اون جلسهای لعنتی بی سر و ته
من حالم بده
حس اینکه به خودم خیانت کردم
حس بی پناه ترین بدبخت عالم
حس کسی که دردش درمون ندارن
حس کسی که بغض کرده اگه اشکش بریزه پس گردنیم میخوره
حالم بده
تنم می لرزه شونه هام درد میکشن
انگشتم باز و باز سفید شده
دلم میخواد نبودم کاش این لعنتی تمام میشد نفس هایم را میگویم
انگار تکهتکه شده ام
انگار گم شده ام میان هستی
خشم پر از غم شده ای کاش کتابی بودم که بسته میشدم
کاش پتویی تا شده توی کمد دیواری خانه ای بودم که هیچ مهمانی به خانه اش نمی امد.
دیشب قبل خواب یاد چشم های سیاه دوست خوابگاهیم به سرم زد و حسابی دلتنگ خاطرات اونوقتا شدم البته که هیچوقت چشم هایش سیاه نبود بلگه قهوه ای خیلی روشن بود
از شب قدر و اشک هاش و رب الکعب و رب بیت الحرام و .... یاد کردم و با خاطراتش رفتم به سمت دوکوهه و خرمشهر و کلا اردوهای جهادی همگی یادش بخیر
یاد جارو کشیدن ها تمیزکاری های حسینیه و بچهای که از برگ گل تازه تر و نحیف تر بودند
یاد دوست موفرفری بوری که تمیز بود میان انبوه خاک های به دل نشسته و کفش های دستمال کشیده اش و فال حافظش و مادر بزرگش و تمام حس هایی که تجربه شون کردم و از سر و چشم هایم گذروندنم و فال های حافظی که باز کردیم و هنوز به یاد دارم
عیشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
ای بخت سرکش! تنگش به بَر کش
گه جام زرکش گه لعل دلخواه
ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه
بعد سرچ زدن هایم و دنبال رد پا گشتن هایم پیدا شدن وب سبز رنگ مردی از هشت میلیارد آدم روی زمین !
و شروع بازی
نمیدانم قرار بود که مفهوم چشم ها را بنویسم قرار بود افکارم را پیدا کنم وقتی که دارم چشم هایم را می دزدم و خودم را میان دست هایم قایم میکنم
میخواستم از احساس زیادی بودنم بنویسم میخواستم از حس اینکه نباید باشم بنویسم
اما یه خرده سختر می آید همش می خواستم
از واژه های که میگویی استفاده کنم من از واژه ها خجالت ندارم بفهممش می گویمش و عبایی از بودن تو ندارم
معذب نیستم اگر چه پر تناقض هستم ولی سعی دارم به خودم غلبه کنم
گذشتم از تمام لحظه هایی که نمیدانستم اخرش چه می شود اشک های می مانند یا می روند نه رفتنی در کار بود نه ماندنی !
خوابم می آمد ولی طعمی لذت بخش مرا به گشتن میان خاطره ها وا میداشت
دوست داشتم ادامه داشت و هی برای تو که نبودی تعریفش می کردم و هی یکهو یکهو یادم می آید که مخاطب باید خودم می بودم نه تو
مهدیه را خطاب قرار میدهم با کمی چاشنی مهربانی ولی سخنمان زیاد طول نمیکشد و یادم میرود و شروع میکنم با تو حرف زدن
اشکالی ندارد من مسیر عصبی جدیدی دارم خلق میکنم و شاید کمی طول بکشد ولی قطعا این مسیر جدید را شکل می دهم
این روزها دارم سعی میکنم کمی قدرتمند تر به نظر برسم و کمی روی خودم تمرکز کنم ارادگی بیشتر !
اخر من به خودم قول داده ام که هوایت را داشته باشم اخر من بجز تو در این برهوت بودن کسی را ندارم
شاید هم داشته باشیم ولی کسی به اندازه تو برایم مهم نخواهد بود و شاید دارم معنی شفقت به خود را تمرین میکنم جای تمام وقت هایی که درون دستشویی دستت را گاز گرفتم و تنهایی خجالت زده گی چشیدم یا وقتی درون چشم های آینه نگریستم ولی نفهمیدم و سرش را با کلمات صد من یه غاز خوردم و حتی دست رویش بلند کردم
جایی که باید با تو مهربان می بودم ولی بلد نبودم مهربانی
اشکالی ندارد من هستم و برای تو جبران می کنم !
امروز خیلی دلم به حال خودم سوخت
فهمیدم که چقدر به خودم سخت گرفتم
چقدر خودم رو مثل یک والد سختگیر که بچه شو با کوچکترین خطا تنبیه میکنه سخت آزار دادم مخصوصاً این سه چهار ماه
بغض گلومه گرفته اشکی شدم
خودمو بغل کردم زیر بغلشو گرفتم اوردمش کنار خیابون روی جدول نشوندمش نوازشش کردم ازش معذرت خواستم
اشکاشو با دستم پاک کردم
امیدوارم منو ببخشی ( من ) عزیزم
امیدوارم بتونم از این به بعد دوست خوبی برات باش
امیدوارم بتونم کس تو بشم
وقتی شادی نقشه مغزیمو دستم داد و توضیح میداد فکر کردم چقدر دردناکه که حتی خودت رو هم نداشته باشی
حتی آدم تو آینه هم نفهمتت
من امروز شرمندت شدم قول میدم ازت بیشتر مراقبت کنم
قول میدم تنهات نزارم و هرکاری از دستم بر بیاد برای جبران روزایی که همه تنهات گذاشتن حتی من برات بکنم❤️
بعضی وقتا آدماها مرده اند
ولی ایستاده مرده اند قلبشان میزند ولی مرده اند نفس میکشند و از دهانشان لبخند چکه می کند ولی مرده اند
بعضی وقتا آدم ها مرده اند ولی صدای پاهایشان می آید زنگ در را میزنند و آغوششان برای کودکانشان باز است
بعضی وقت ها آدم ها مرده اند ولی هنوز کنار عشقشان دراز میکشند و دست به سر صورت زندگیشان میکشند
بعضی وقتها آدم ها مرده اند ولی همچنان ضربان قلب خود را میشنوند و مجبور میشوند پرپرانول بخورند
بعضی وقتا آدم ها مرده اند ولی جلوی آینه می ایستند سر وضعشان را مرتب میکنند و ماتیک قرمز می زنند
بعضی وقت های آدم ها برای اینکه اجازه ندهند گلدان های زندگیشان پژمرده شود نمیگذارند کسی بفهمد که دیگر نفس نمیکشند
چند روزی گذشت و میان خستگی های بودن و نفس کشیدن چشم بر هم گذاشتم
من خسته تر از آنی بودم که بتوانم شروع کنم
چشم هایم را بستم
به خوابی بود با چشم های بسته و ذهنی گشوده
کتاب ها دفتر دستک مشق را شسته ام
بوی کاغذ خیس خورده هوش میبرد حال فکر کن مضاعف شده که دیگر ترسی برای زخم انداختنش هم نداشته باشی !
تا زمان نوشتن می شود گریه بغض می اید انها را که پس میزنم خواب امان میبرد چشم هایم میسوزد دلم میخواهد بپرم تا انتهای دور
میان سرمای بین درخت ها بچرخم دستم را حلقه کنم دور چای
لبخند بزنم و از میان تمامشان بگریزم به کنجی پناه ببرم
چند قدمی همراهی با ذهن و نفس کشیدن !
بغض خفم میکنه نمیتونم به زمان، خدا، تقدیر، بازیِ دنیا و
هزار تا کلمه انتزاعی امیدوارانه اعتماد کنم من فقط این بغض لعنتی رو میشناسم و بس
اینا ها را برایش نوشتم و در ریپلای استوری ارسال کردم و اشکهای بغض شده را با دستمال خشک کردم
او هم در نیمه شبی گفت: خب من چکار کنم الان، اصلا به من چه، شانه هایش را بالا داد و برایم تایپ کرد، "توکل بخدا".
حالا نمیدانم با منی که اصلا خدایی نمیشناسد و کافر کیش است از کدام وادی عشق سخن می گوید
توکل را کجای غم هایم کوک بزنم که خودش دردیست از صحرای بودن و شن زارهای عدم ....عهدبستن های اَلست، چهارپاسخ های ذَر.
بغض آنقدر بالا آمده که گوش هایم را درگیر کرده آب دهانم را قورت که میدهم ذهنم میرود سراغ جایزه های روی میز و شلوغی های نمازخانه صف کشیدن هایمان توی سالن مدرسه و شمارش هایم و تمام شدن یکی یکی جایزههایی که هیچوقت برای من نشدن!
من آنقدر بزرگ و با منش بودم که نیازی به جایزه نداشتم علاوه بر اینکه هیچوقت نامبر وان نبودم آها یادم رفت بگویم پوستم هم بسیار کلفت بود و دندانهایم بسیار تیز و قوی بودند همه ی مداد هایم از تهش می جویدم تا نصف مداد و هی هر روز، روزی چند بار تصمیم میگرفتم دیگر مدادم را نَجوم و پوست سیاه مداد و کربن خالص لای آن کنار دهان و لای دندانهایم نماند که اینقدر احساس چرک بودن نکنم.
خوب مزه کربن لای مداد را بخاطر دارم شاید چندین بسته مداد را جویده ام.
گلویم گوش هایم درد میکند نه سرما نخورده ام بغض درسته قورت داده ام در گلویم مانده پایین نمیرود
هیچوقت اینقدر حالم زار نبوده حتی وقتی ادعای عاشقی داشتم و بی تاب مجنون، مو پریشان، و دل به دست ایستاده در ایستگاه دروازه دولت ....
تکه تکه شده ام و تمام....
هنوز چشم هایم را باز نکرده بودم
ذهنم میپرید مثل همیشه وِر وِر وِر میزد فلسفه بافی هایش را قبل از بیدار شدن تنم شروع کرده بود
ورق می خورد
گاهی صفحه ای میگذرد در سکوت
و گاهی درون صفحه ای همگی جمع میشویم می رقصیم ترانه میخوانیم، اشک میریزیم و با تمام زورمان می خواهیم ورق را نگه داریم
ولی برگ زمانه ورق می خورد
دوباره برای خودم قصه بالا و پایین های زندگی را گفتم
و گفتم تو که سرد و گرم زندگی چشیده ای
چرا در غمی مانده ای که میدانی "غمش" کود قد کشیدنت خواهد بود
روی تخت دراز کشیده ام از درونم آتش شعله میکشد
خودم را جابه جا میکنم تا خنکای ملحفه تنم را تسکین دهد
صدای شُر شُر باران دیگر معنای استجابت نمیدهد
هُول دعا بَرم نمیدارد
هوای پاییزی همیشه کلام عشق در قلمم میچکاند
اما اینبار دانه هایش که به برگهای حیاط خانه یمان میخورد آسمان صدا میکند دست هایم قفل شده اند لب هایم را کوک زده ام
خودم را میخکوب کرده ام که مبادا گول استجابت بخورند
صدای باران مرا میخواند
من بی تاب میشوم
اشک روی صورتم سُر میخورد
لب هایم را کوک زده ام
حکومت دلم سکوت است
و امید نوری است که از پنجره اتاقم می گذرد
پدرم راست میگفت من فرق میکنم پوستم کلفت است
نمیدانم شاید دیگر غم نیست شاید خشم است از اینکه چقدر بی عرضه ام
نمیدانم شاید این اشک ها که چکه میکند دلم از حا کنده می شود و یکهو میریزد زمین نامش غم است
شاید یاد خواستن هایم می افتم شاید ترس دارم شاید از بد بودن و ضعف هایم
نمیدانم
نمیخواهم بگذرم میخواهم انقدر گریه کنم که چشم هایم نابینا شود و دلم ارام بگیرد
نمیدانم هیچ جای راحتی ندارم که بهش پناهنده شوم و ارام بگیرم
دنبال ارم و علائم موفقیت هایم میگردم دنبال جاهایی که دل شکستم میگردم
بغض امان نمیدهد من کلی گریه و التماس و نذر کرده بودم کلی سعی کرده بودم که بشود ولی نشد
حتما قسمت نبوده است
حتما روزی کسی دیگر است
نقص هایم می اید جلوی چشمانم طرز حرف زدنم
لباس های ارزان قیمتم
تو خودم رفتن هایم
دهن کج و کوله ام
همش میگویم حتما بی کلاس و زشت و بی ریخت و بی قیافه بودم ام که بلد نبوده است حرف بزند
یا می اید نا ارزنده کنم بعد میگویم او هم توانمند است
دلم شکسته است چند تکه شده است
اما من مثل همیشه آنقدر زهر مار هستم که بهتر می شوم تک و تنها
بغض می کنم لبخند چکه می کند آخه میدانی من بچه ی کوچک دارم همیشه که نباید بغض هایم را از چشم هایم رها کنم گاهی باید بتکانمشان درون لبخند هایم
دیگر میدانم غمی در کار نیست بغض های گاه و بیگاهم نامش افسردگیست و کسی جز من تلاشی برای گذر از لیبیدو پایین نمی کند
گفتم من طرفدار اصالتم
حالا تعریف اصالت از دید مهدیه میدونی چیه
یعنی بدونی الان چی میخای
الان چی هستی
الان کی هستی
الان حست چیه
الان فکرت چیه
الان تو کی هستی
از دید من اصالت این نیست که قد و قواره رو بچپونی توی دین یا مذهب یا هر ایدولوژی
یا ته و سرت رو بزنی تا توی رژیم و نوع خاصی از زندگی جا بگیری
لباساتو با اندازه های استاندارد جهانی میزان بزنی
هر روز محک بزنی امروز اروپایی شدم و فردا خاورمیانه ای؟
مدنظرم اصالت تو پوشش یعنی بدونی امروز حس قدرت دارم امروز حس قوی بودن
بدونم امروز نیازمند احترام بیشترم یا نیازمند صمیمیت
بدونم امروز نمیخام راه برم باید پرواز کنم یا امروز از اون روزا که باید پشت نقاب بمونم و یواشکی ادما رو دید بزنم
میفهمی میخام چی بگم
میخام بگم بفهمی کی هستی و چی میخای حالا که فهمیدی حالا که میتونی پرواز کنی حالا میتونی متعهد باشی چی و کجا و چطوری باشی
ببین اصالت بنظرم اینه که بفهمی امروز انگار یکم حرمت نفست خدشه دار شده باید با ورژن جدیدم پیشش باشم حد و مرزها رو مشخص کنم
امروز حس زنانگی تو من چرخیده میخام باشم
امروز بذر بودن تو اندیشمه
امروز اصلا حوصله ندارم لباس ساکتی تنم میکنم که به چشم نیام باشم من باب ادای دین ، وگرنه جسمیم در لحظه ای از بستر مرگ
اصالت پوشش برای من اینطور جلوه میکنه که نشان درونم باشه
صبحانه که خوردیم
یه مشت گیلاس و یه دونه سیب گلاب یه دونه خیار گذاشتم تو مشما انداختم تو کیفش.
یاد مراجعم بودم که گفتم توی اونوقت که افسردگی داشتی چی بیشتر از همه آسیب دید
گفت رابطه هام
رابطه م با همسرم ...گفتم خب پس بیا روی این رابطه کوچولو کوچولو قدم به قدم کار کنیم
یهو صدای ملیحه اومد تو ذهنم "من اصلا بهش رو نمیدم خودش میره اداره با دوستاش صبحانه میخورن."
به مراجعم گفتم برای اولین قدم میتونی چکار انجام بدی؟...
همسر رفت
من خودمو انداختم رو تخت بچها هنوز خوابن
گوشیمو برداشتم استوری چند نفر دو چک کردم این چند نفر چقدر مهمن!!!!
صدای بدبین ذهنم گفت درجه ی مهم بودن این ادما باید کم بشن اصلا چه معنا داره مهدیه قوی اینقدر وابسته روانی به کسی باشه!!!!
گوشی رو گذاشتم زمین چشامو بستم خواب این دختره با دکتر فلانی رو دیده بودم خلقم تنگ شده بود تو خواب بهش گفتم بیا باهم روراست باشیم اونم گفت باشه چرا بدون شنیدنم حذفم کردی،
و من شر و ور گفتم!
چشمام خوابشون رفت ذهنم چند دقیقه خفه شد بیدار شدم چقد چسبید
داشتم خودمو کش میدادم اونقد که رگ پام گرفت
اومد تو ذهنم باید امروز چند دست لباس بپوشم تو بخون چند دست نقاب
دست از سر خودم بردارم منظورم نقشه!
لباس مامان بپوشم برم تو آشپزخونه کولاک کنم
موهامو ببندم بالا مدادم و کتابمو بردارم برم اتاق کوهستان بشینم درس بخونم یه دانشجوی شب امتحانی.
یا کت وشلوارمو بپوشمو یه شال تمیز بردارمو یه جفت کفش زنونه کیف و برگهامو بردارم برم موسسه و بعد هم دفتر ...
هنوز وقت برای موندن روی تخت و تصمیم گرفتن هستش
اوف باید همشو انجام بدم راستی باید دنبال جا باشم یه مطب نقلی تو منطقه ۷
من تیم میخام، آدم لازم دارم، باید تبلیغات و تولید محتوا داشته باشم میخام ارتقا بدم شغلمو...
بچها رو ببرم دندونپزشکی، آزمایش خون و سونو بدم اندوسکوپی سینوس چک آپ برم
واکسن متین و ثبت نام مدرسه ش
ارسال رزومه به شیلر
سطح بندی چی میشه
حجم امتحانم زیاده نمیرسم همشو بخونم
جلسه این هفته با سوپروایزر احتمالا شرم و خجالت کشیدن باشه
چقدر جلساتمو دوست دارم
۲۳ تیر ویراستاری کتابم تموم میشه
تا کی باید تو گذشته ووول بخورم
....
.....
بالخره باید از یه جا شروع کرد بسم الله
راستی خدا وجود داره؟
شک ایستگاه آخر نیست!
...
رابطه با درمانگر یکی از عجیب ترین رابطه هاست
این رابطه خیلی عمیقه و حتی صمیمانه س و شاید هیچوقت و هیجا تجربش نکرده باشی
ولی این یه محیط آزمایشگاهیه!!
حالا محیط ازمایشگاهی یعنی چی؟
یعنی این در که بسته میشه تو حساس ترین و آسیب پذیرترین ورژن خودتو می پوشی و درمانگر سالم ترین و حمایتگرترین و بزرگسالترین ورژن خودش رو !
این محیط بهت کمک میکنه تا بتونی از پس چیزایی بر بیایی که تو رو آسیب پذیر کرده بود و حتی میترسیدی بهش فکر کنی و گاهی نسبت به این تروما ها تعهد داشتی.
برای همین هست که بهش اتاق امن درمان میگن .
قرار شد بنویسم
شاید کمی حوصله سر بر
دلم میخواهد بگویم اخه یه حرفایی هست که انقدر یخ و روزمره هستند که نمی شود به کسی زد
دلم میخواهد بگویم انقدر کم هستن آدم های امن که حوصله یشان از غر زدن سر نرود
دلم میخواهد بگویم فهمیده ام که اگر قرار است دوست داشتنی باشم یا لااقل مورد نفرت نباشم نباید غر بزنم باید کلماتم قشنگ و دلربا باشند
ولی نمیشود
یکهو میان تایپ کردن انگشت مسئول اسپیس می پرد وسط و بازیش میگیرد!
همه را به گند میکشد
می گویم قرار بود تو یکی آنقدر آماده خدمت نباشی بگذاری صدای ذهن شنیده شود
نمیدانم چرا چشم هایم عقده باز می کنند هوس بهاری شدن می کنند
میگذرم
فکرها رها می شوند من را آگاهانه می برند روی قواعد کارکردی زندگی اگرچه خوبتر میدانم قواعد بازی ذهنم قواعد بین فردی بوده اند
شاید فکر میکنم باید لباس محکمتری تنم کنم انگار لباس حلزونیم دیگر به دردم نمی خورد
باران میزند باران بهاره وحشیه وحشی
از آن باران هایی که لب پنجره ، دلت صدای قمیشی می خواهد یک عالم بغض وا کردن
برچسب خورده ام ترسیده ام ولی حداقلش این است وقتی برچسب داری اینقدر خود سرزنشی نمیکنی
هر روز آرزو می کنم بودن را ولی یکهو وحشتناک میشود و بغض میکنم من میترسم
به خودم و درمانگر فوش میدهم او را مبرا میکنم مسولیت را دوباره روی دوش خودم میکشم
لعنت بهت من فقط بغض شرم دارم اشک میریزد من مضطرب تر از آنم که بتوانم تسلیم شرایط نباشم
نمیدانم چرا باز خودم را میزنم کمی مهربان باش باکسی که جز تو کسی را ندارد
اصلا چرا باید اینطوری فکر کنی مگر نه این است که روبروی ترس هایت ایستادی و قوی تر از همیشه چشم در چشمش راه را پیمودی
من ترسیده ام و این طبیعی ترین حالت یک انسان زمانی که با دنیای ناشناحته هایش روبه رو می شود
باید به خودت افتخار کنی که این مسیر را دوام می اوری
راستش را بخواهی سیاهیِ اندوهی مرا گرفته بود
بغض راه بودنم را بسته بود
بغض فرو ریخته مراجعی مرا به ابتذالی کشاند که درون خستگی هایش فریاد باش باش زدم
او صدای مرا نمیشنید
دستهایش را با کلمات به سمتم پرت میکرد نمیدانستم مفهوم کلماتش را در بغل بگیرم یا تکه های روحش را...
چکه میکرد بی پروا
بدون ترس
بی وقفه مدام
چشم های اشکی خیلی قشنگن معصومن پاکن ....
دروغ چرا چند روزی اشکی بودم دوباره پشت در گیر میکردم چکه میکرد انگار دلم سوراخ شده بود انگار قلبم شکسته بود انگار هیچکس مرا در وجودش نمیخواند
انگار نه انگار من معشوقه ی روزهای جوانی اش بودم همان که تا چراغ روشن مسنجر را میدید میگفت مویم را آتش زدن فهمیدم هستی آمدم عرض ادب...
بی پروا بود که دل ربود
پاهایم را جا به جا کردم رویم را به پنجره کردم و گفتم باور کنید اگر الان قرار بود تصمیم بگیرم یک اجتنابی محض میشدم راستش را بخواهی دلم میخواهد هیچکسی نباشد یا لااقل دلم میخواست نباشم و اشک هم چکه میکند!
درون تاریکی های اندوه خودم را تکان میدهم هنوز زنده ام و این چندمین بار است که به سیاهی مطلق میرسم
و دوباره بعد از چند روزی پرچم سفید بودن را روشن میکنم
انگار کاملا بیرون آمده ام هیچ حسی وجود ندارد دوباره خلقم بالا میآید انگیزه دارم کارهایم را به سرانجام میرسانم دوباره و دوباره
بهار میشود ولی من ترس از افتادن دوباره درون سیاهی دارم
من از سیاهی میترسم.
بعدش پنهان شدم میان انگشتانم یادم اومد خجالت کشیدن عادت منه، همیشه با منه جزعی از وجود منه
کمی آرام گرفتم دنیای کودکانه بهم جسارت داد تا برخیزم از میان انگشتانم تو را نگاه کنم.
تنم لرزید بغض کردم اشک چکه میکرد و این طبیعی ترین حالت یه انسان میتونه باشه وقتی فهمیده یا دیده میشه
نمیدونم چی میشه یه درمانگر میفهمه کجا رو باید فشار بده تا چکه کنی و مث "ابر آبان ماه" بند نیایی!
بغض کردم دل بابا میخاد، حتی اگه فقط یه سنگ قبر بود...و این بچگانه ترین، حق ترین نیاز منه ...
اشک چکه میکنه و من بلد نیستم چکار کنم !
دوباره بازی شروع میشود دوباره چشمه های صورتم شروع به جوشیدن میکنند ولی اینبار فرق میکند
آهسته، بی صدا و بی رمق، سست بسان دلم بسان معنای تهمیم...
انگار مست نشسته رو برویم نه میفهمد نه امیدیست به فهمیدنش!
بغض قراری برای ماندن ندارد
درد عهدی برای چنبره در جانم ندارد
و من گم شده تر از آنم که اسمی برای کوچه های سرگردانیم بگذارم تا شاید کسی راه بلد پیدایم کند
اینبار فرق میکند چشمهایم میجوشد اما بقدر باران های سالهای خشکسالی..
من کویرم خشک بی آب و علف دلخوش به سرابی دوردست، زندگی از کف داده ...مست در صحرای حیرت، سرگردان بودن!
"میپرد مرغ نگاهم تا دور ...وای باران ...باران" .
باز چکه هایش غم بودن در وجودم سبز میکند و من دوباره خودم را با شن های عدم میشویم
و این تناقض یادگاریست از بودن و نبودن، خواستن و نخواستن، دلتنگ شدن و نشدنِ روزهای یتیمی!
باز دهانم به بستن حکم میکند خاموش میشوم چشم هایم نیمه جان میشوند وقت گذر است
صدای سوت پر تشویش قطار است حرکت باید کرد فصل زندگی ورق میخورد و من خمارآلوده تر از آنم که جام تهی ام را به تعویض ثانیها دلخوش کنم.
ثانیه ها به وقت گذر میگذرند و من نیمه جان درون همین حوالی بودن و نبودن ها جان میدهم در حسرتِ مرگبار نبودن ها!
نفس کشیدن را فراموش میکنم و این اصلا عجیب نیست
و من عادت به خوردن قورباغه دارم . قورباغه ای خام، لزج، تهوع برانگیز و حتی چندش آور...که من از سرزمین باری به هرجهت نبوده ام!
من از سرزمین دختر بچه ی لوس ننر بچه ننه ی ناز نازی دردانه نبوده ام، من بودم و کوه به دوش کشیده ام، سکوتی به بلندای زندگیم...
لاف میزنم دهانم را جر دادم و سخن به قافیه آوردم!
میدونی مادربزرگ اونقدر سکوت توی تنم پیچیده که حتی نمیفهمم که خوبم یا بد
حتی توی ذهنمم سکوت نشسته ذهنی که هیچوقت از هیاهو خالی نشده بود
گفت نقطه بزار تا پیامت بیاد بالا.
اما من نقطه رو تهش میزارم ته تهش اونجا که بدونم دیگه نمیخام پیامم بالا بیاد.
عجیب بود این جلسه توی این یکسال هیچ وقت احساس نکردم جلسه م نقطه داره ولی اینبار انگار پیچیده شد بسته شد نقطه گذاشته شد
انگار تعارضش حل شد انگار تو قدم های خشم تونستم مهدیه رو ببینمش...یه حس عجیب...
چندین ساعت پیاده روی که نتیجه ش چشای ورم کرده از سرما و اشک بود
و سفری که امتحانش از درس تازه داده شده بود....
امروز دیدمش فیلم "هیچکس"
همیشه حتی از بچگیم دوست داشتم گنگ و مبهم بنظر بیام
که بتونم توجه همه رو جلب کنم و البته خیلی زود قابل حدس زدن نباشم
فکر میکنم موفق بودم آدمای زیادی رو گول زدم و با ابهامِ خودم تونستم براشون جالب باشم!
الان دیگه برام جالب نیست این بازی، حوصله بازی ندارم
خب شاید اینم برگی از نمای طرحواره های حوزه دلبستگی بوده
من بعد از هیجان ناشی از دیدن فیلم، غمگین بودم و الان پر از هیچی هستم دقیقا هیچی
سکوتی تنم رو گرفته که شبیه لو دادن گُل تو بازی گل یا پوچه...
اعتراف بزرگیه که همش دنبال توجه آدمایی بودم که قوی بنظرم میومدن
چرااینکار رو میکردم احتمالا یکی از نیازهام به خوبی تامین نمیشده!!!
مهم نیست ولی دارم طفره میرم من میترسم از گفتنش!
من برای تفریح و اوقات فراغتم بد کارکردی دارم و اینکه امروز یه قدم و دیروز قدمی بزرگتر برداشتم هم قابل تحسینه و قدمی جراتمندانه بود و هم دست دلبسته ای برام باز شد که لذتش مبنای نَمُردنم شد.
تنهایی فیلم دیدن و تنهایی سفر رفتن بعد ده سال !!
من دوران مجردی صاف ولی پر هیجانی داشتم .
ولی این هم موضوع نبود
شاید حال من با این مصرع قشنگتر بیان بشه "میگریزم گر به من روزی وفاداری کند"
من منتظر قشقرق بودم نه قهر
من منتظر کتککاری بودم نه سرزنش
من منتظر توهین و تحقیر و فوشای کشدار و آبدار بودم نه گفتگو
من منتظر نذاشتن نتونستنم بابت سنگ های پرتاب شده به پای لنگم بودم نه همراهی صادقانه
خب من آماده جنگ بودم ولی جنگی در کار نبود و "من حوصلم سر میره"
شاید اینا هم خودم بسترش با علم و آگاهی فراهم کردم با مطالعه رفتار درست ولی تن من عادت داشت بِغَلته تو بغضو فریاد....
من اضطراب دارم و از اضطراب داشتن لذت میبرم چون موقعیت آشناست و من میدونستم چطوری توش باشم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و آدما دور گودی کف و دست جیغ بکشن بگن آفرین تو چقد بیقی چقد قوی بنظر میایی چقدر خوب میشه با تو گفت و مطمئن بود نم پس نمیدهی میتوان بار را گذاشت روی دوش تو و تو حتی دست به سخن هم نشوی...
حالا که پا توی سرزمین بودن میزارم متوجه موقعیت گریز و آماده باش خودم شدم
حالا که میفهمم نیاز نیست همیشه مسلح نفس بکشم
حالا که دارم میفهمم دنیا آدم های امن هم داره
حالا که دارم خودمشاهده گری میکنم
یواش یواش این حالت دیگه برام عادی نیست
میفهمم باید اسلحمو بزارم زمین و مشغول بچه داری بشم مشغول نوشتن بشم مشغول بودن و کندوکاو آدما بشم
محصول بودن یعنی همین
این کلمه ها یعنی بودن یعنی خودم بودن