بعضی وقتا آدماها مرده اند

ولی ایستاده مرده اند قلبشان میزند ولی مرده اند نفس میکشند و از دهانشان لبخند چکه می کند ولی مرده اند

بعضی وقتا آدم ها مرده اند ولی صدای پاهایشان می آید زنگ در را میزنند و آغوششان برای کودکانشان باز است

بعضی وقت ها آدم ها مرده اند ولی هنوز کنار عشقشان دراز میکشند و دست به سر صورت زندگیشان میکشند

بعضی وقتها آدم ها مرده اند ولی همچنان ضربان قلب خود را میشنوند و مجبور میشوند پرپرانول بخورند

بعضی وقتا آدم ها مرده اند ولی جلوی آینه می ایستند سر وضعشان را مرتب میکنند و ماتیک قرمز می زنند

بعضی وقت های آدم ها برای اینکه اجازه ندهند گلدان های زندگیشان پژمرده شود نمیگذارند کسی بفهمد که دیگر نفس نمیکشند

میان خستگی های بودن

چند روزی گذشت و میان خستگی های بودن و نفس کشیدن چشم بر هم گذاشتم

من خسته تر از آنی بودم که بتوانم شروع کنم

چشم هایم را بستم

به خوابی بود با چشم های بسته و ذهنی گشوده

کتاب ها دفتر دستک مشق را شسته ام

بوی کاغذ خیس خورده هوش میبرد حال فکر کن مضاعف شده که دیگر ترسی برای زخم انداختنش هم نداشته باشی !

تا زمان نوشتن می شود گریه بغض می اید انها را که پس میزنم خواب امان میبرد چشم هایم میسوزد دلم میخواهد بپرم تا انتهای دور

میان سرمای بین درخت ها بچرخم دستم را حلقه کنم دور چای

لبخند بزنم و از میان تمامشان بگریزم به کنجی پناه ببرم

چند قدمی همراهی با ذهن و نفس کشیدن !