امروز دیدمش فیلم "هیچکس"

همیشه حتی از بچگیم دوست داشتم گنگ و مبهم بنظر بیام

که بتونم توجه همه رو جلب کنم و البته خیلی زود قابل حدس زدن نباشم

فکر میکنم موفق بودم آدمای زیادی رو گول زدم و با ابهامِ خودم تونستم براشون جالب باشم!

الان دیگه برام جالب نیست این بازی، حوصله بازی ندارم

خب شاید اینم برگی از نمای طرحواره های حوزه دلبستگی بوده

من بعد از هیجان ناشی از دیدن فیلم، غمگین بودم و الان پر از هیچی هستم دقیقا هیچی

سکوتی تنم رو گرفته که شبیه لو دادن گُل تو بازی گل یا پوچه...

اعتراف بزرگیه که همش دنبال توجه آدمایی بودم که قوی بنظرم میومدن

چرااینکار رو میکردم احتمالا یکی از نیازهام به خوبی تامین نمی‌شده!!!

مهم نیست ولی دارم طفره میرم من میترسم از گفتنش!

من برای تفریح و اوقات فراغتم بد کارکردی دارم و اینکه امروز یه قدم و دیروز قدمی بزرگتر برداشتم هم قابل تحسینه و قدمی جراتمندانه بود و هم دست دلبسته ای برام باز شد که لذتش مبنای نَمُردنم شد.

تنهایی فیلم دیدن و تنهایی سفر رفتن بعد ده سال !!

من دوران مجردی صاف ولی پر هیجانی داشتم .

ولی این هم موضوع نبود

شاید حال من با این مصرع قشنگتر بیان بشه "میگریزم گر به من روزی وفاداری کند"

من منتظر قشقرق بودم نه قهر

من منتظر کتک‌کاری بودم نه سرزنش

من منتظر توهین و تحقیر و فوشای کشدار و آبدار بودم نه گفتگو

من منتظر نذاشتن نتونستنم بابت سنگ های پرتاب شده به پای لنگم بودم نه همراهی صادقانه

خب من آماده جنگ بودم ولی جنگی در کار نبود و "من حوصلم سر میره"

شاید اینا هم خودم بسترش با علم و آگاهی فراهم کردم با مطالعه رفتار درست ولی تن من عادت داشت بِغَلته تو بغضو فریاد....

من اضطراب دارم و از اضطراب داشتن لذت میبرم چون موقعیت آشناست و من میدونستم چطوری توش باشم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و آدما دور گودی کف و دست جیغ بکشن بگن آفرین تو چقد بیقی چقد قوی بنظر میایی چقدر خوب میشه با تو گفت و مطمئن بود نم پس نمی‌دهی می‌توان بار را گذاشت روی دوش تو و تو حتی دست به سخن هم نشوی...

حالا که پا توی سرزمین بودن میزارم متوجه موقعیت گریز و آماده باش خودم شدم

حالا که میفهمم نیاز نیست همیشه مسلح نفس بکشم

حالا که دارم میفهمم دنیا آدم های امن هم داره

حالا که دارم خودمشاهده گری میکنم

یواش یواش این حالت دیگه برام عادی نیست

میفهمم باید اسلحمو بزارم زمین و مشغول بچه داری بشم مشغول نوشتن بشم مشغول بودن و کندوکاو آدما بشم

محصول بودن یعنی همین

این کلمه ها یعنی بودن یعنی خودم بودن