لاف میزنم دهانم را جر دادم و سخن به قافیه آوردم!
دوباره بازی شروع میشود دوباره چشمه های صورتم شروع به جوشیدن میکنند ولی اینبار فرق میکند
آهسته، بی صدا و بی رمق، سست بسان دلم بسان معنای تهمیم...
انگار مست نشسته رو برویم نه میفهمد نه امیدیست به فهمیدنش!
بغض قراری برای ماندن ندارد
درد عهدی برای چنبره در جانم ندارد
و من گم شده تر از آنم که اسمی برای کوچه های سرگردانیم بگذارم تا شاید کسی راه بلد پیدایم کند
اینبار فرق میکند چشمهایم میجوشد اما بقدر باران های سالهای خشکسالی..
من کویرم خشک بی آب و علف دلخوش به سرابی دوردست، زندگی از کف داده ...مست در صحرای حیرت، سرگردان بودن!
"میپرد مرغ نگاهم تا دور ...وای باران ...باران" .
باز چکه هایش غم بودن در وجودم سبز میکند و من دوباره خودم را با شن های عدم میشویم
و این تناقض یادگاریست از بودن و نبودن، خواستن و نخواستن، دلتنگ شدن و نشدنِ روزهای یتیمی!
باز دهانم به بستن حکم میکند خاموش میشوم چشم هایم نیمه جان میشوند وقت گذر است
صدای سوت پر تشویش قطار است حرکت باید کرد فصل زندگی ورق میخورد و من خمارآلوده تر از آنم که جام تهی ام را به تعویض ثانیها دلخوش کنم.
ثانیه ها به وقت گذر میگذرند و من نیمه جان درون همین حوالی بودن و نبودن ها جان میدهم در حسرتِ مرگبار نبودن ها!
نفس کشیدن را فراموش میکنم و این اصلا عجیب نیست
و من عادت به خوردن قورباغه دارم . قورباغه ای خام، لزج، تهوع برانگیز و حتی چندش آور...که من از سرزمین باری به هرجهت نبوده ام!
من از سرزمین دختر بچه ی لوس ننر بچه ننه ی ناز نازی دردانه نبوده ام، من بودم و کوه به دوش کشیده ام، سکوتی به بلندای زندگیم...
لاف میزنم دهانم را جر دادم و سخن به قافیه آوردم!