نمیدانم شاید دیگر غم نیست شاید خشم است از اینکه چقدر بی عرضه ام

نمیدانم شاید این اشک ها که چکه میکند دلم از حا کنده می شود و یکهو میریزد زمین نامش غم است

شاید یاد خواستن هایم می افتم شاید ترس دارم شاید از بد بودن و ضعف هایم

نمیدانم

نمیخواهم بگذرم میخواهم انقدر گریه کنم که چشم هایم نابینا شود و دلم ارام بگیرد

نمیدانم هیچ جای راحتی ندارم که بهش پناهنده شوم و ارام بگیرم

دنبال ارم و علائم موفقیت هایم میگردم دنبال جاهایی که دل شکستم میگردم

بغض امان نمیدهد من کلی گریه و التماس و نذر کرده بودم کلی سعی کرده بودم که بشود ولی نشد

حتما قسمت نبوده است

حتما روزی کسی دیگر است

نقص هایم می اید جلوی چشمانم طرز حرف زدنم

لباس های ارزان قیمتم

تو خودم رفتن هایم

دهن کج و کوله ام

همش میگویم حتما بی کلاس و زشت و بی ریخت و بی قیافه بودم ام که بلد نبوده است حرف بزند

یا می اید نا ارزنده کنم بعد میگویم او هم توانمند است

دلم شکسته است چند تکه شده است

اما من مثل همیشه آنقدر زهر مار هستم که بهتر می شوم تک و تنها