توکل را کجای غم هایم کوک بزنم
بغض خفم میکنه نمیتونم به زمان، خدا، تقدیر، بازیِ دنیا و
هزار تا کلمه انتزاعی امیدوارانه اعتماد کنم من فقط این بغض لعنتی رو میشناسم و بس
اینا ها را برایش نوشتم و در ریپلای استوری ارسال کردم و اشکهای بغض شده را با دستمال خشک کردم
او هم در نیمه شبی گفت: خب من چکار کنم الان، اصلا به من چه، شانه هایش را بالا داد و برایم تایپ کرد، "توکل بخدا".
حالا نمیدانم با منی که اصلا خدایی نمیشناسد و کافر کیش است از کدام وادی عشق سخن می گوید
توکل را کجای غم هایم کوک بزنم که خودش دردیست از صحرای بودن و شن زارهای عدم ....عهدبستن های اَلست، چهارپاسخ های ذَر.
بغض آنقدر بالا آمده که گوش هایم را درگیر کرده آب دهانم را قورت که میدهم ذهنم میرود سراغ جایزه های روی میز و شلوغی های نمازخانه صف کشیدن هایمان توی سالن مدرسه و شمارش هایم و تمام شدن یکی یکی جایزههایی که هیچوقت برای من نشدن!
من آنقدر بزرگ و با منش بودم که نیازی به جایزه نداشتم علاوه بر اینکه هیچوقت نامبر وان نبودم آها یادم رفت بگویم پوستم هم بسیار کلفت بود و دندانهایم بسیار تیز و قوی بودند همه ی مداد هایم از تهش می جویدم تا نصف مداد و هی هر روز، روزی چند بار تصمیم میگرفتم دیگر مدادم را نَجوم و پوست سیاه مداد و کربن خالص لای آن کنار دهان و لای دندانهایم نماند که اینقدر احساس چرک بودن نکنم.
خوب مزه کربن لای مداد را بخاطر دارم شاید چندین بسته مداد را جویده ام.
گلویم گوش هایم درد میکند نه سرما نخورده ام بغض درسته قورت داده ام در گلویم مانده پایین نمیرود
هیچوقت اینقدر حالم زار نبوده حتی وقتی ادعای عاشقی داشتم و بی تاب مجنون، مو پریشان، و دل به دست ایستاده در ایستگاه دروازه دولت ....
تکه تکه شده ام و تمام....