میخواستم بگم برا من همش نشدن بود همش نتونستن بود پر از بغضایی بود که نمی‌تونستم قورتش بدم

ولی افطار کردم خون به مغزم رسید یادم اومد خونمو عوض کردم و شرایط خیلی بهتر شد دفترمونو رو براه کردیم و جا به جا شدیم، و اتاق درمان مخصوص خودمو دارم.

اتاق روانشناسی درمانگاه رو گرفتم موسسه برای تدریس رویکرد ها منو خواستن و موندگار شدم و ازم راضی بودن

دوجای خوب مصاحبه دعوت شدم که درسته قبول نشدم ولی من درخواست نداده بودم خودشون منو انتخاب کرده بودن این یعنی دارم دیده میشم

زیارت رفتم کربلا مشهد قم و این یعنی هنوز معنویت حرف اول رو تو زندگیم داره حتی اگه به اشتباه با خدا قهر کرده باشم

درسمو‌ تموم کردم درمان تی ام اس رو هم تموم کردم پیگیر درمان خودم بودم و اجازه ندادم احساس های طرحواره ای بهم غلبه کنه

مهارت آموزی رو کنار نذاشتم

سختم بود ولی جا نزدم بغض و گریه حسادت داشتم ولی نرفتم تو کمد قایم شم

نترسیدم و دستمو بالا گرفتم و برای داوطلب شدن اعلام آمادگی کردم

کارگاه انزوای اجتماعی و اضطراب و خجالت رو گذاشتم

توی تمام تلاش هام حواسم به بچهام بود یکسال هفته ای دو جلسه گفتار درمانی که وسط امتحان و کلاس و درس و کار ...مهدکودک بچها و حتی رایزنی ها برای اینکه محمدمتین یه نفر به درسش رسیدگی کنه و مثل اجتنابی های صفر و صدی نزدم زیر میز و شروع کردم به مذاکره

بالاخره به دکتر پیشنهاد دادم سرپرستی کتاب رو به عهده بگیره پیشرفت داشته هنوزم باقیه ولی من دوست نداشتم با کسی غیر دکتر بنویسم

مهارت رانندگیم خیلی بیشتر شد

قدرت تحلیلم توی اتاق درمان واقعا تغییر و خیلی بهتر شد

تعداد مراجع هام بیشتر شد

کنفرانس رفتم با مقاله ، دوتا مقاله نوشتم

احساس خوبی دارم بابت کارایی که کردم

حتی به پدر و دوستان دوران دانشجویی سر زدم و جم شدیم عزیزانم عزیز از دست دادن و مراسم ها تشییع جنازه چندین بار رفتم

بخدا شک کردم به بودنش و دوباره به بودنش دلگرم

خدایا ازت ممنونم و بابت تلاش و پشتکار هایم ازت سپاسگزارم