مادربزرگ سلام
دوباره شروع کردم به دویدن حتی بغض خفتمم میکند که همین الان است که بند کفشت زیر پایت بگیرد و تمام
شاید گاهی میبنم دوستانم از عقب تر ها میرسند و چند قدمی با من همراهی میکنند و بعد می روند و موفقیتشان را جشن میگیرند
و من بغض کرده و طرحواره شکست را چون آویزی به گردن انداخته کنار جدول توی خیابان می نشینم
اخ که چه کیفی میدهد
هوا بهاره باشد و لب جوی آبی و شعر فارغ از هر دو جهانم هنری بهتر از این برای خودم بخوانم
بغض گلو گرفته ام بگوید فارغ نباشی چه کنی و هی بخندد
مهم نیست
فقط قرار است در حرکت باشم کلی ایده و اندیشه دارم دلم میخواهد همه را ریز ریز بگویم ولی باید صبر داشته باشم تمام کوله پشتی ام را از صبر پر کرده ام
قول امسالم هم همین بود که صبور باشم اگرچه این بغض لعنتی دست از سرم بر نمیدارد
نماز جعفر طیار خوانده ام قران باز کرده ام همه گی گفته اند که بهار در راه است
فقط این دل من است که به هیچ کس و هیچ راهی اعتماد ندارد فقط این بغض را میشناسد و انگشت گاه و بیگها خیسش را !